تبليغاتX
سرزمين لاله ها

سرزمين لاله ها

شهری در آسمان

وقتي حزب بعث از اين مرزها به طرف شهر حمله‌ور شد، همه مردم از كوچك و بزرگ با چوب و بيل و هر

چه كه در دسترس بود به مصاف دشمن رفتند و از غيرت و شرف خرمشهر دفاع كردند.

در آن نبرد نابرابر بيش از 200 نفر شهيد دادندو شب كه با بدن‌هاي خسته بازگشتند تا دمي در خرمشهر

بياسايند، تازه نفرت و كينه خفته دشمن بيدار شد و شبانه مردم بي‌پناه را از دو مرز آبي و خاكي زير

آتش سنگين گرفت.


صبح آنان كه از شعله آتش كين دشمن درامان مانده بودند، پاره‌هاي تن عزيزان خود را از پشت بام‌ها و

كوچه و خيابان جمع كردند.

رزمنده ديگري از خيانت‌هاي بني‌صدر ملعون كه به زخماب تن خرمشهر نمك پاشيده بود سخن گفت.


آري! آنان كه بوئي از انسانيت نبرده‌اند چه مي‌دانند كه اين وارثان خونين شهر چه مي‌گويند! .وقتي آن

رزمنده حرف مي‌زد، داغي نفسش دلها را مي‌سوزاند. مي‌سوخت و مي‌گفت! مي‌گفت و مي‌سوزاند! او

هم شهيدي است كه تنها جسمش در اين دنيا باقي مانده و روحش سالها بود كه پرواز كرده بود.


دلم به حالش مي‌سوخت كه مجبور بود در فراق ياران بسوزد و در جمع ما بي‌خبران بسازد. يادگار جنگ

بود و گرنه برايش دعا مي‌كردم كه زودتر از اين دنياي خاكي برود. فقط او نبود كه چنين حال و روزي داشت

. خودش مي‌گفت، چند نفري از بچه‌هاي مقاومت 45 روزه در خرمشهر باقي مانده‌اند كه آنها هم دلشان

مي‌خواست مثل ديگر همسنگران كه در راه گشودن زنجير بازوان خرمشهر و يا در عملياتي ديگر به ابديت

كوچ كرده بودند،بروند.

 چقدر سخت است كه كسي از جا ماندن خودش غمگين باشد و هر روز ببيند كه

هنوز نفس مي‌كشد. كسي كه در چنين ستيزي با خويشتن خويش دست و پنجه نرم مي‌كند،

 جاني‌ترين دشمن خود را نفس خويش مي‌بيند و اين جدال در فضاي بسته درون كشنده است، كشنده!

يسطرون هم رفت و مانون مانده‌ايم

بعد ليلي باز مجنون مانده‌ايم

فاتحان رفتند و پاي برجها

در تكاپوي شبيخون مانده‌ايم

بعد اتمام بيابان‌ها هنوز

ما بيابانگرد و مجنون مانده‌ايم 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 22:50  توسط ليلا علي مهدي  | 

كاش كمي شرمنده ميشديم

بسم رب الشهدا

سلام برادر شهيدم! نامت چه بود؟ يادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح‌الله برسان! برادر شهيد من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو ديگر برادر من نباشي؟ سلام برادر شهيد من!

برادر! امروز ديگر بر سر خواهرم چادري نيست تا که از خون سرخ تو سياهتر باشد! برادر راستي، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سيدالشهدا را مي‌شناسي؟ من مايکل جکسون را مي‌شناسم، و هاکلبري فين را! تو چطور؟ بيل گيتس را مي‌شناسي؟

در اين دوره زمانه، حرف از بازنگري در دين خدا زده ميشود، براي خدا هم نسخه مي‌پيچند! برادر! خدا آيا حواسش نبود چه ميگويد؟

اينجا گرگ و ميش است! البت نه به خاطر اينکه خورشيد هنوز سايه ي گرمش را بر سرمان نگسترانيده است، بل به خاطر شبيه بودن ذاتي گرگها و ميشها! هم گرگها لباس ميش پوشيده‌اند و هم ميشها تابلوي من گرگ هستم بر گردنشان آويخته!

برادر شهيد من، فانوس داري؟ براي خودت نگه دار. من اين وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.

نکند از قاب عکس بيرون بيايي!

برادر شهيدم! بسيار دوستت ميدارم اما از من مخواه. مخواه که مانند تو بيانديشم و در انديشه شهادت باشم. برادر اينجا آزادي انديشه است! راستي در ملک خدا هم آزادي هست؟ نيست؟ خب پس نميفهمي چه ميگويم، اين آزادي که ميگويم خيلي چيز خفني ست! گرگ و ميش ميکند همه جا را، حتي بهشت را! برادر شهيدم! راستي نامت چه بود؟ يادم رفته است .........

 كاش كمي شرمنده ميشديم

منبع

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:48  توسط ليلا علي مهدي  | 

من شهيدم


من شهيدم
همچويارانم مراباوركنيد
ساكن اندرجمع پاكانم مراباوركنيد
مانده تنها دربيابان جسم مجروحم ولي شمع جمع بزم يارانم مراباوركنيد
ساكنم هرچند،دراين گوشه ميدان ولي درجنان مرغي خوش الحانم مراباوركنيد
من وضوباخون نمودم وقت ديدارخدا درحريم دوست مهمانم مراباوركنيد
پيرمن فرمودجانبازي كنم درراه عشق من وفاكردم به پيمانم مراباوركنيد
شرح باخونم نمودم آيه دشوارعشق زان كه من تفسيرقرآنم مراباوركنيد
گرچه مفقودالاثرشدنام وعنوانم ولي جاري اندرمتن ايمانم مراباوركنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:29  توسط ليلا علي مهدي  | 

به خرمشهر خوش امديد

"فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد."

رهبر کبير انقلاب اسلامی،حضرت امام خمينی (قدس سره)

منبع


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:18  توسط ليلا علي مهدي  | 

خرمشهر...

خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر هستی كه به كربلا باز شده است و جز مردترین مردان را به آن راه نداده‌اند. جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.

شقایق‌ها پژمرده می‌شوند، اما عشق و زیبایی ماندگار است...

و به‌راستی آیا زیباتر از این راهی وجود داشت كه خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده‌اند و مگر آن متاع ارزشمند را جز به بهایی چنین گران می‌توان خرید؟

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است كه داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شكسته بدان كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز كنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است...

خرمشهر از همان آغاز خونین‌شهر شده بود. خرمشهر خونین‌شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم‌آوران و بسیجیانِ غرقه‌درخون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیكرهاشان زیر شنی تانك‌های شیطان تكه‌تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پیوست. اما... راز خون آشكار شد.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند كه راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و مؤ‌انسان حقیقت آنانند كه ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. وقتی كار آن‌همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبی عاشورایی بر پا شود و كربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند...

ای شهید، ای آن كه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی بر آر و ما قبرستان‌نشینانِ عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.

شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت كه جز به چشم شهدا نمی‌آمد. خرمشهر مظهر همه‌ی تجاوز دشمن و مظهر همه‌ی استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله‌ی كربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ٦١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود. «كل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام.»   

سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی

منبع
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:6  توسط ليلا علي مهدي  |